همنشين بى خرد مباش که او کار خود را براى تو آرايد و دوست دارد تو را چون خود نمايد . [نهج البلاغه]

ماه نوشت - بيابان گرد

جستجو در وبلاگ:
Powerd by: Parsiblog ® team.
+ ماه نوشت بيابان‏گرد(شنبه 8 ارديبهشت 1386 ساعت 4:1 عصر )

بسم الله الرحمن الرحيم


السلام عليک أيها المقدم المأمول«اي کسي که مقدّم بر حوائج هستي»


امشب از پيله‏ي تنهايي‏ام يه سرکي به بيرون کشيدم، به‏به چه خبره! ماه و ببين، بازم شيطنتام گل کرد. يه نرده بودن گذاشتم و نشستم روش، يه خورده‏ام تاب بازي کردم، حال وهواي بيابون با شباي قبل خيلي فرق داره. چه خبره؟ از کجا بگم؟ اصلا بزار اينطور بگم:

از چه بگويم؟
از اون شبي که فهميدم براي چه آمدم؟ چرا هستم؟
از آن شوقي که  تمام وجودم را تسخير کرده بود، به بالا نگاه کردم.
از اون ستاره پر نور که در آسمان بيابان فخر مي‏فروخت.
از دريچه‏ي دلم که بسوي آسمون باز شده بود و دلش ميخواست پر بکشه.
از لحظه‏ي نشستن روي سجاده و گفتن: سلام خداجون.
از صداي دونه‏هاي تسبيح و زمزمه‏ي اللهم صل علي محمد و آل محمد(وعجل فرجهم)
از بوي مهر تربت کربلا و عطر گل محمدي
از دعاي عهد خوندنا و وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيه گفتنا.
از کف زدنا و اشکهاي حلقه زده در چشم که منتظر يه خلوت براي جاري شدن بود.
از اشعار زيبائي که خوانده مي‏شد و دلهايي که برده مي‏شد.
از دستهايي که به سمت آسمان همچون پل جلوه مي‏کرد.
از لبهايي که آمين گويان به .....
از اميدي که درنگاهها موج مي‏زد.
از خيالهايي که بي‏اراده بسوي کربلا و سامرا پر مي‏کشيد.
از اون شب و تفسير کميل، اول از بسم الله الرحمن الرحيم شروع شد. و بعد اون حرف حاج‏آقا، محکم و با صدايي رسا فرمود:
ما خليفه الله هستيم، برترين خلايق، آمده‏ايم تا کار خدايي کنيم يا به قول حاج‏آقا داودي گوهر هستي رو بشناسيم و ميلياردر شويم. حال مي‏فهمم که چقدر فقير و بي‏چيزم.

جلمه‏ي من:
من خليفه الله فقير به دنيا پانهاده‌ام تا مرواريد صدف هستي رو بشناسم و به ثروت الهي دست پيدا کنم. به عشق و روزم را به شب برسانم و در بيابان به تمناي وصال کوي او به دنبال صاحب ردپا ..... بگردم. و لازمه‌ي اين امر دلي‌ست خدايي(که انشاءالله نصيبه همه بشه.آمين.) و برترين کار خدايي أَفْضَلَ الاِنْتِظارُ الفَرَج.

اينگار در اين لحظه تمام دنيا ..... ماله من است . بابا دم حاج آقا گرم خيلي حال و هوام و عوض شده.. ديگه برام مهم نيست، تصويري که پيش رو دارم سرابه يا واقعيت.
همين که اميد به واقعي بودنش دارم کافيه.

برا همين ميخوام يه جشن بگيرم شما هم دعوت هستيد. اين جشن به مناسبته شناخت خودم و پيدا کردن راه رسيدبه ... معبود.

زمان: سه شنبه 9:30 شب.
مکان: خونه‌ي خودتون، سجاده‌ي عشق، تسبيح نور، دور رکعت نماز انتظار،‌ارتباط با خدا و توسل....
منتظر قدوم سبزتان هستم.
(يادتون نره)

پ.ن: اول از تمامي دوستاني که مرا تو پست قبلي ياري کردن ممنونم.
پ.ن: چراغ آسمون بيابون نذر قدومت (يابن‌الحسن)
پ.ن: اين چند خط و روي ماه نشستم و نوشتم، اگه بدخط شده ببخشيد.
پ.ن: انشاءالله تفسير بسم الله ...... تو يه پست ديگه مينويسم.


پناه مي‌برم به آفريدگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 12:45 ع] نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم
[2/6/1387- 4:44 ع] شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک
[22/5/1387- 4:25 ع] نگين زمان
[15/5/1387- 5:0 ع] اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک
[24/4/1387- 6:42 ع] چه غريب افتاده‏اي ناجي...
[19/4/1387- 4:24 ع] به همين راحتي...
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 23  بازديد
بازديدهاي ديروز: 29  بازديد
مجموع بازديدها: 13188  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

ماه نوشت - بيابان گرد
م[68]
مسافري خسته از راه با کوله‏باري پر از نااميدي و اميد، زياد سعي نکن که بفهمي چي مي‏گم چون به هيجا نمي‏رسي..خلاصه مستقيم مي‏رم شايد به جايي برسم..اگه دوست داري همسفر شو..ياعلي
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: