
بسم الله الرحمن الرحيم
ديده بر ره دوختم تا بلکه بينم روي تو
ريسمان دل زنم بر طَرة گيسوي تو
جز فرج هرگز نکردم من دعائي روز و شب
قبلهگاهم بود مولي جان کمان ابروي تو
درعمل ديدم ميسر نيست ديدار رخت
خاک گشتم تا بگردم بلکه خاک کوي تو
ساعت که شد 9:30 دقيقه،
قامت بستم، احساس کردم روبروي خيمه سبز ايستادم

يه قيام از روي ادب و تسبيح به دست، صداي
اياکَ نَعْبُدُ وَ اياکَ نَسْتَعين..... پرده کنار نرفت.تعظيم کردم، رکوع
سُبْحانَ رَبّي الْعَظيمِ وَ بِحَمْد..... باز هم کنار نرفت.صورتم و رو زمين گذاشتم سجود
سُبْحانَ رَبّي العَلي وَ بَحَمد..... صدايي نيومد.با اميد دوباره قيام کردم، رکوع و سجود، در سجدهي آخر اشکي که اين چند دقيقه چشمامو قلقلک ميداد آروم و آروم جاري شد رو سجاده ريخت،بغضم ترکيد و آخرين ذکر ..... يه حسي پيدا کردم که........
تشهد و السلام و در آخر: صلوات نور و سجده در کنارشم يه کمي شبنم وجود....... به به

عالي بود، اين دومين نمازيه که........
بعد نوبت به توسل رسيد ديگه وقتي به اين قسمت دعا رسيدم گفتم چه پاک شده باشي، چه نشده باشي پرده کنار ميره
يا وجيهه عِنْدَالله اِشْفَعي لَنا عِنْدَالله
هر چند داخله خيمه راهم ندن ولي خب هواي بيرونم برا خودش يه حالي داره ديگه......
ميدونيد چه حسي داشتم اينگار اين سيمي که گاهي وقتا وصل ميشد، حالا تبديل شده بود به يه پل محکم (قابل توجه شيطون، کارت سخت شد) .......

دلم نميخواست مهموني تموم بشه، آخه تازه درکش کرده بودم .......
يه جورايي دلم ميخواست زمان متوقف بشه..... و فقط من باشم و اون و خلوت دل....
اما نميشه .................. ميدونيد فهميدم که هرجا که اراده کني ميتوني آقا رو ببيني، فقط يه دل سوخته و يه... . مهم نيست که گناه کاري يا نه، (اين قسمت برا اونايي که گفتن آمادگي نداريم). وقتي که دعوتنامه دادن يعني ، تو بيا آمادگي با من ، تو بيا دلت با من ، تو بيا ناپاکيات با من ،اصلا به حساب من ، مگه نه اينکه تو نماز شبش دعا ميکنه خدايا شيعيان من اگه کاري بدي کردن، من معذرت ميخوام ، اگه پروندشون و سياه کردن من معذرت ميخوام، حالا ديدي که آقامون چقدر مهربونه، حتي اگه رو سياهه ، روسياه باشي بازم دوست داره.....
انشاءالله مهموني بعدي.
گفتم کي ميآيي گفت :دعا کن من خواهم آمد.
پ.ن: از همه تون ممنونم، ببينم کداموتون به خيمه راه پيداکردين .....
پناه مي برم به آفريدگار فلق
نام: | |
ايميل: | |