[ و او را از ايمان پرسيدند ، فرمود : ] ايمان ، شناختن به دل است و اقرار به زبان و با اندامها بردن فرمان . [نهج البلاغه]

اباصالح کجائي... - بيابان گرد

جستجو در وبلاگ:
Powerd by: Parsiblog ® team.
+ اباصالح کجائي کجائي...(سه‏شنبه 1 خرداد 1386 ساعت 10:39 صبح )

 


سلام بر تو


بنام خداي او که صبر را به من آموخت


 نمي‏دونم تبريک بگم...، نمي‏دونم الان کجا خيمه زدي...، اصلا گريه مي‏کني يا شادي...، من که هر کاري کردم که به متن عطر شادي بزنم نشد... نشد ... هر کار کردم نشد... اصلا قرار به نوشتن نبود... اما بعد از اينکه با خاله حرف زدم، نشستم و ...
ديشب موقع نماز يه دعوتنامه برام اومد و دعوت شدم به مولودي بي بي زينب(س)... فقط من تونستم برم.... با اينکه اشعار شادي مي‏خوندن اما من شاد نبودم... اين اشکامم که همش اذيت مي‏کنن... به جاي اينکه دلم و ببرم سوريه يا دمشق... همش مدينه بودم... تو کوچه‏هاي بني‏هاشم پرسه مي‏زدم... مي‏دونم اگه بفهميد چرا ناراحت بودم کلي بهم مي‏خنديد و مثل بقيه ديوونه خطابم مي‏کنيد براي همين ازش حرف نمي‏زنم. ولي باور کنيد نمي‏شد دست خودم نبود... همش مي‏گفتم الان چند وقت که زينب روي مادر رو نديده، چند وقته که ديگه... آه ... که چقدر بي‏تابم... بي‏تاب چي خودمم نمي‏دونم ... تو مجلس همه رو ياد کردم البته تا آخر فقط براي يه نفر دعا کردم.... بعد آخراي مجلس براي شما ... ديگه موقع‏اي که داشتيم مي‏اومديم گفتم ببين بي‏بي جان من تل زينبيه ميخوام... همه دارن ميرن، کاروانا دوباره راهي شدن... نذار بسوزم ... نذار فکر کنم که ... موقع جشن خيلي دلم ميخواست سرم و رو زانوهام ميذاشتم و هاي هاي گريه مي کردم ... آخه هر وقت مي‏گفت زينب من ياد فاطميه و شباي قدر و محرم مي‏افتادم، ياد طشت و جگر...، ياد مجلس يزيد و يزيديان... ، ياد رقيه(س)...، ياد رباب...، چه کنم دست خودم نيست...، درسته بدم و رو سياه ولي خب منم دل دارم وقتي مي‏بينم همه راهي هستن... تازه وقتي مي‏دونم مي‏شد اين مجلس و با حضور آقامون برگزار کنيم ولي بخاطر اعمال من و امثال من نميشه... خب بيشتر آتيشي ميشم...
نمي‏دونم ديشب ماه و ديديد يا نه، با ديدنش بيشتر دلم گرفت... آقام مهدي کجائي... دلم بدجوري هواي جمکران کرده...،‏ ببين ديگه پاهام تاول زده ...، بعد از اين همه بيابانگردي ...، يعني هنوز وقتش نرسيده...، ببين دلخسته‏ام.... چي ميشه يه گوشه چشم... روا بود که گريبان ز هجر پاره کنم دلم هواي تو کرده بگو چه چاره کنم... خودت بگو... کسه ديگه نمي‏دونه ... 
مداحمون بيشتر ذکرش اين بود: يا زينب يا زينب يا زينب ... وقتي اين اسم رو صدا مي‏زد ياد اون جمله‏ي آقا افتادم که فرمود: خدا رو براي تعجيل در فرج من به عمه‏ام زينب(س) قسم بديد... حالا چشمامون و ببنديم و بريم کوچه‏ي بي‏هاشم پشت اون در ... دستا رو بالا ببريم و با صدايي زينب‏وار بگوييم:


اللهُم اَلْعَجِلِ الْوَليِکَ الْفَرَج به حق زينب(س) به حق زينب(س) به حق زينب(س) .آمين.


کمکم کن که بي تو هيچم...


پ.ن: حالم اصلا خوش نيست، ببخشيد....
پ.ن: دعا کنيد که هر چه زودتر بياد...تا راه عشق باز بشه...
پ.ن: ديدي ايندفعه ديگه خلاصه نوشتم...


پناه مي‏برم به آفريدگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 12:45 ع] نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم
[2/6/1387- 4:44 ع] شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک
[22/5/1387- 4:25 ع] نگين زمان
[15/5/1387- 5:0 ع] اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک
[24/4/1387- 6:42 ع] چه غريب افتاده‏اي ناجي...
[19/4/1387- 4:24 ع] به همين راحتي...
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 23  بازديد
بازديدهاي ديروز: 29  بازديد
مجموع بازديدها: 13188  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

اباصالح کجائي... - بيابان گرد
م[68]
مسافري خسته از راه با کوله‏باري پر از نااميدي و اميد، زياد سعي نکن که بفهمي چي مي‏گم چون به هيجا نمي‏رسي..خلاصه مستقيم مي‏رم شايد به جايي برسم..اگه دوست داري همسفر شو..ياعلي
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: