مردمى خدا را به اميد بخشش پرستيدند ، اين پرستش بازرگانان است ، و گروهى او را از روى ترس عبادت کردند و اين عبادت بردگان است ، و گروهى وى را براى سپاس پرستيدند و اين پرستش آزادگان است . [نهج البلاغه]

شاپرکها - بيابان گرد

جستجو در وبلاگ:
Powerd by: Parsiblog ® team.
+ ميخوام از شاپرکها بگم...(دوشنبه 4 تير 1386 ساعت 9:54 صبح )

 بنام تنها آرامش قلبم


ميخوام از شاپرکها بگم...
شاپرکهايي که هنگام حضور در حياط حرم روي لباسهاي زوار نشسته و به درددل آنها گوش مي‏کنند و همچون قاصدک  پرواز مي‏کنن و براي معشوق پيام مي‏برند...، هنگام بازگشت آنقدر در صف نمازگزاران پرواز مي‏کنن تا شخص پيام داده را پيدا کنن، گويا از بوي معرفتشون اونا رو مي‏شناسن...چه زيباست وقتي به آسمان نگاه مي‏کني همانند دونه‏هاي برف در دل شب خود نمايي مي‏کنن...، اين از شاپرکهاي آسمان.
اما وقتي به سنگ‏فرشها نگاه مي‏کني، شاپرکهايي رو مي‏بيني که هنگام سجده بر معشوق در زير قدمهاي زوار جان را هديه‏ کرده‏اند به يار...، اينگار خود اين سرنوشت را انتخاب کرده‏اند، اينکه بالهايشان را زير قدمهاي زائراي مشهدالرضا پهن کنن... اينم از شاپرکهاي روي زمين عشق...........!!!
با خودم گفتم يعني ميشه اون لحظه‏اي که در حرم روبروي ايون طلا سجده عاشورا به جا مي‏آريم ما هم زير قدمهاي آقا باشيم... ميشه سجده ما هم در سکوت پر معنا بشه...


فقط سکوت...


شاپرکها بالهايشان را نذر قدم زوار مي‏کنن و ما چشمانمان را نذر قدم يار... آه اگر شود براي اولين بار روياي ما به واقعيت تبديل مي‏شود.
همه‏ي شباي تو حرم فقط به سکوت گذشت اينگار همين سکوت بود که چشمه‏ي اشکم و خشک کرده بود...، فقط نگاه به عظمت... ذهن خالي از هر حرف و گلايه‏اي‍، فقط يه چيز ......... . از اين صحن به اون صحن به دنبال گمشده‏اي، شايد آن گمشده خودم بودم...، دنبال خودم مي‏گشتم، کسي که سالهاست از دست دادمش...، شب تا صبح با اميد تو شبستان مي‏شيني... اذان صبح چقدر سنگينه اما زيبا....، چند دقيقه‏اي سکوت ناگهان صدايي به گوش مي‏رسد که آشناست اما مدتها بود که نشنيده بودي... نقاره خونه....... با شنيدنش لرزه بر اندام ... .
از کبوترا نگفتم. همش پرواز...، اينگار که خستگي رو فراموش کردن... مثل پروانه‏اي به دور گل مي‏چرنن...، کاش من هم کبوتري بودم و .... .


*******************                ************************           *******************



تو گفتي هر سفر تولدي دوباره است، گفتي هرچه دوست داري ازش بخواه... ، لحظه‏ي آخرم نشد هر کاري کردم نشد  حرف بزنم اما سفر بعدي رو ازش خواستم...
تو يکي هم فقط نگرانم کن باشه کار ديگه‏اي که بلد نيستي...، خيلي بي‏معرفتي اصلا فکرشو نمي‏کردم... .
تو هم که داري ميري، فقط بدون که کبوتراي اين حرم با اون حرم خيلي فرق دارن...

پ.ن:از همه‏ عزيزاني که تو سفرم مزاحمشون شدم معذرت ميخوام... نمي‏دونم  چرا تماس مي‏گرفتم... به هر حال ببخشيد....
پ.ن:هنوز از داستان شاپرکها در حيرتم....


پناه مي‏برم به آفريدگار فلق


 


» م
»» ردپا( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 12:45 ع] نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم
[2/6/1387- 4:44 ع] شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک
[22/5/1387- 4:25 ع] نگين زمان
[15/5/1387- 5:0 ع] اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک
[24/4/1387- 6:42 ع] چه غريب افتاده‏اي ناجي...
[19/4/1387- 4:24 ع] به همين راحتي...
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 23  بازديد
بازديدهاي ديروز: 29  بازديد
مجموع بازديدها: 13188  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

شاپرکها - بيابان گرد
م[68]
مسافري خسته از راه با کوله‏باري پر از نااميدي و اميد، زياد سعي نکن که بفهمي چي مي‏گم چون به هيجا نمي‏رسي..خلاصه مستقيم مي‏رم شايد به جايي برسم..اگه دوست داري همسفر شو..ياعلي
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: