هرکه از سخن چين پيروي کند، دوست را ازدست مي دهد . [امام علي عليه السلام]

عزیز دو گیتی!!! - بيابان گرد

جستجو در وبلاگ:
Powerd by: Parsiblog ® team.
+ عزيز دو گيتي، اين بيچاره‌ را چه تدبير است؟(يکشنبه 17 تير 1386 ساعت 12:32 عصر )

بنام آرامش قلبها


وقتي تصميم گرفتم فراموشت کنم، بيشتر احساست کردم، چرا..... گفتم بي‌خيال هرچي بادا باد، منم برم تو جمع اونايي که از ياد بردنت(البته به خياله خودشون) ولي باز احساست کردم، دستاتو مي‌گم... گذاشتي رو شونه‌هام و گفتي: پشيمون ميشي. نمي‌دونم چي شد که سرمو رو زانوهات گذاشتم و زار زار گريه کردم...مثلا ميخواستم فراموشت....
ميخوام از ترسم بگم، از چي....، از سراب، از ادامه‌ي راه...، از بسته شدن چشم و باز شدن دوباره، از راه رفتن، از نگاه کردن به چشمانت....، حالا فهميدي چرا سرم و از رو زانوهات برنمي‌دارم، حالا ديگه فهميدي ... ين ترس چيه که تمام وجودم و گرفته، مدتها بود که ازش خبري نبود، برام غريبه شده بود اما دوباره بي‌دعوت خودش و مهمونه دلم کرده، چه  کنم....؟
خداجون مي‌ترسم، من مي‌ترسم...، خودمو گم کردم، ترس داره بهم غلبه مي‌کنه.
مي‌ترسم شباي بيابون و از دست بدم...، مي‌ترسم اين بيابون‌گردي بيهوده باشه..، مي‌ترسم...
خداجون نکنه شيطون درِ خونه‌ي دلم و زده...مي‌ترسم.. اين دلهره بيهوده نيست...
به دادم برس .. مثل هميشه.. يا غياث‌المستغيثين


خدايا دعايم کن...


دلم ميخواد با هات حرف بزنم اما شاهدي که همش سکوت مي‌کنم و فقط نگاه...
خداجون، منم که دارم صدات مي‌زنم، به خودت قسم اين ترس مي‌ترسم، مي‌ترسم...
شايد توکل کم شده ، شايدم اميد، از ريختن اشک،‌از غرق شدن در گناه،‌از گم شدن در خود،از نگاه کردن به آينه‌ي دل...، از همه چي مي‌ترسم...حتي از آينده‌اي که مي‌دونم همراهم هستي...
شايد اگه صاحب بيابون يه بار....، تنها چيزي که ازش نمي‌ترسم تنهاييه، جالبه نه، يه وقتي تنها چيزي بود که ازش مي‌ترسيدم...
خداجون از اين حال و روز ميترسم، نمي‌دونم خوبه يا بد...، شروع يا پايان..، فقط دارم خرد میشم
من ازش آرامش خواستم...ولی، شاید طوفان قبل از آرامش..
با تموم ترسم فقط یه جمله آرومم می‌کنه: الا بذکر الله تطمئن القلوب

**********************            **********************            **********************
بهت زنگ زدم گفتم: عیدی میخوام،‌گفتی: خودشون هرچی بخوان میدن.
خاله از اینکه یه الگوی دیگه مثل مادرم پیدا کردم خوشحالم
تو هم گفتی نه مادری، نه همسری، نه دوست دختر... پس روز تو نیست، میشی گریه نکن.(اصفهان)
وای خاله رانندگیتو عشقه، بیچاره اونی که جلو میشنه... بخاطر لطفت ممنونم.
تو هم فقط بلد بگی میشه، منم می‌گم نه نمیشه...، منظورم از بدبخت.. درمانده بود...


پ.ن: دلم برای قم تنگ شده...آخ اگه یه شب جمعه‌ای...
پ.ن: دلی دارم پر درد و جانی پر ز حیر؟(هنوز می ترسم...)


پناه می‌برم به آفریدگار فلق


 


» م
»» ردپا( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 12:45 ع] نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم
[2/6/1387- 4:44 ع] شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک
[22/5/1387- 4:25 ع] نگين زمان
[15/5/1387- 5:0 ع] اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک
[24/4/1387- 6:42 ع] چه غريب افتاده‏اي ناجي...
[19/4/1387- 4:24 ع] به همين راحتي...
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 24  بازديد
بازديدهاي ديروز: 29  بازديد
مجموع بازديدها: 13189  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

عزیز دو گیتی!!! - بيابان گرد
م[68]
مسافري خسته از راه با کوله‏باري پر از نااميدي و اميد، زياد سعي نکن که بفهمي چي مي‏گم چون به هيجا نمي‏رسي..خلاصه مستقيم مي‏رم شايد به جايي برسم..اگه دوست داري همسفر شو..ياعلي
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: