«بهترين هاي امّت من، کساني هستند که چون گرفتار بلاي الهي شوند، پاکدامني ورزند» . [ابن عبّاس ـ به نقل از رسول خدا ـ]

خنده.تولد. - بيابان گرد

جستجو در وبلاگ:
Powerd by: Parsiblog ® team.
+ 1+12 تولدم مبارک(دوشنبه 12 آذر 1386 ساعت 2:25 عصر )

بنام نامي‌اش به شوق شادماني‌اش










 


 


و باز تولدي بي‌تو...


  يکسال اضافه شد، به حسنات يا سيئات نمي‌دونم، هرچي که کرمش باشه... شدم...ساله؟؟؟ يکسال بر سالهاي انتظار من اضافه شد و از فردا سال جديد را آغاز مي‌کنم،‌ بازم به همان اميدي که سالهاي قبل را آغاز کردم:


­اللهُمَ اَرِنِي الطَلْعَةَ‌الرَشيدَة .الهي آمين.


هيچي نگم بهتره!!!


نمي‌دونم روز تولدم گريه کنم يا بخندم،‌ شايد گريه براي روزهايي که ديگر باز نمي‌گردند و خنده براي فرصتهاي تازه...، همچون گذشته نقاب لبخند مي‌زنم تا گريه‌هام، اشک شوق محسوب شوند.


*************************************************************************************************************************


* گنجشک تو گوشم زمزمه مي‌کرد، اينگار حامل پيامي بود ازم ميخواست براش تعريف کنم تو اين يکسال براي معشوقم چه کردم؟ اما من فقط نگاش کردم و سکوت... و او همه چيز رو از نگاه شرمسار من خوند و آروم در گوشم گفت: تولدت مبارک، اين از طرفِ معشوقت بود... و پر کشيد.


* به اميد روشن ماندن شمع‌هاي ظهورت،‌ شمعهاي تولدم را خاموش مي‌کنم.


*من به عشق تو روزها را به سال مي‌رسانم...


آمين بلند:


تو را سوگند به تمام روزگاراني که به ما هديه‌اي داده‌اي، برسان زينت بخش عمرمان را. الهي آمين.


الهي مرا آنچنان‌ساز که خود ميخواهي. الهي آمين.


پناه مي‌برم به آفريدگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)

+ خنده مي‏بيني ولي از گريه دل غافلي...(شنبه 10 آذر 1386 ساعت 5:18 عصر )

بنام تويي که آنچه خواستم بودي و آنچه خواستي نبودم


نمي‌دونم چرا تا ميخوام با يکي دردل کنم، لبخندو سراغم مي‌فرسته، جوري که اصلا اون لحظه يادم ميره تو دلم چه خبره!!! همه چيز فراموشم ميشه.... تازه بعد از اينکه گوشي تلفن گذاشتم،‌ به خودم خنديدم گفتم: بابا تو زنگ زده بودي که باهاش حرف بزني و سبک بشي، پس چي شد؟ همش که خنديديد پس گريه‌اش کجا رفت؟


 خنده مي‌بيني ولي از گريه دل غافلي*** خانه‌ي ما از درون ابر است و بيرون آفتاب


آفتابي که ديگه قرمزي غروبش تمام آبي آسمونو گرفته..، باغ روبروي پنجره خيلي قشنگ شده، احساس مي‌کنم اونم مثل منه،‌ يه حس مشترک؛ تا نگاش مي‌کنم چشمام خيس ميشه. ما مثل هم هستيم، فقط اون ميخواد اما نمي‌تونه حرف بزنه من مي‌تونم اما نمي‌خوام حرف بزنم. تفاوت بزرگيه،‌ اون با بارون جون مي‌گيره من با بارون اشک مي‌ريزم،‌ اون نفس تازه مي‌کنه و من نفسهامو فراموش... درون اون يه درخته هنوز مهمون خزون نشده و درون وجود من هم فقط يک چيز باقي مونده که هنوز سبزِ. تو آسمون من و اون ماه فقط همنشين يک ستاره‌ست، زمين اون پوشيده شده از علفهاي زردرنگ و درون من علفهاي هرز ترديد.. . ديدي چقدر شبيه هستيم. اينگار که سالهاست ميشناسمش، هر روز صبح به هم سلام مي‌کنيم...


اما با تمام اين اوصاف هيچ وقت درددل نکرديم، من فقط به تو اعتماد دارم،‌ فقط تو. تو چي؟ قبولم داري؟ اين بار برام سنگينه! نه شکايت نمي‌کنم به هيچ وجه، اما خيلي وقته که شونه‌هاتو گم کردم، دلم براي تکيه‌زدن تنگ شده. ترا به اندازه‌ تمام گناهاني که بخشيده شدن دوست دارم،‌ به اندازه‌‌ي تمام لحظه‌هايي که غافل از ياد تو بودم دوست دارم... مهموناي ناخونده دوباره پيداشون شد،‌ رو صورتم جا خوش کردن،‌ خوبه شيشه‌ي عينک مانع از ديدن لرزش چشمام ميشه. بهت نياز دارم، هروقت اينو گفتم فوراً... دلم براي اون ديوار نيمه‌کاره تنگ شده همون که روبروي گنبد مسجدِ...، دلم ميخواد اين کوله‌بار سنگينو براي يه لحظه از روي دوشم برداري اجازه بدي به ديوار تکيه بزنم. تو راهي قدم گذاشتم که براي رسيدن به آخر راه نياز به استراحت دارم حتي براي چند دقيقه.... هيچ چيز ديگه نميخوام جزء يه کاسه آب.. مهمونم مي‌کني به حساب جدت حسين(ع)... آره من فراموشت کردم اما تو که هميشه به يادمي... سايتو کنار سايه‌ي رنجور و خسته‌ي خودم حس مي‌کنم، ديدم ديشت رو ديوار کوچه‌هاي ترديد وقتي از خستگي نمي‌تونست منو همراهي کنه دستشو گرفتي بهش لبخند زدي... اما به جزء‌ سايه، منم بهت نياز دارم؛ بهش حسوديم شد.


آي عشق آي عشق رنگ آشناي چهر‌ه‌ات پيدا نيست


و باز به اميد تکيه به ديوار، بيقراريهاي دلمو سرکوب کردم و وعده‌ي ديدار دادم ، مجبور بودم چون ديگه حرفام براش رنگ نداشت...


 


هيچي نگم بهتره!!!


به اشک ديده نوشتم هزار نامه برايت مگر که نامه‏ي بيچارگان جواب ندارد...


 


 


 


 


*از پوچي دنيا در عجبم که چطور خود را به عمق وجودم رسانده...


*اين فقط مخصوص شماست: ميخواستم بگم نتونستم،‌من از غرور مي‌ترسم! اگه بين راه پام روي سنگ غرور رفت و لغزيد چه کنم؟؟؟


 


آمين بلند:


به تکيه‌گاهي محکم نيازمنديم پس صاحب بي‌قراريهايمان را برسان. الهي آمين.


 


پناه مي‌برم به‌آفريدگار فلق


 


 







 


» م
»» ردپا( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 12:45 ع] نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم
[2/6/1387- 4:44 ع] شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک
[22/5/1387- 4:25 ع] نگين زمان
[15/5/1387- 5:0 ع] اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک
[24/4/1387- 6:42 ع] چه غريب افتاده‏اي ناجي...
[19/4/1387- 4:24 ع] به همين راحتي...
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 23  بازديد
بازديدهاي ديروز: 29  بازديد
مجموع بازديدها: 13188  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

خنده.تولد. - بيابان گرد
م[68]
مسافري خسته از راه با کوله‏باري پر از نااميدي و اميد، زياد سعي نکن که بفهمي چي مي‏گم چون به هيجا نمي‏رسي..خلاصه مستقيم مي‏رم شايد به جايي برسم..اگه دوست داري همسفر شو..ياعلي
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: