آنکه به هرچه از او پرسيده مي شود پاسخمي دهد، بي گمان ديوانه است . [امام صادق عليه السلام]

م - بيابان گرد

جستجو در وبلاگ:
Powerd by: Parsiblog ® team.
   [آرشيو شده ها]
+ نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم(پنجشنبه 7 شهريور 1387 ساعت 12:45 عصر )

بنام سرچشمه‌ي پاکيها


دلم براي بچگيام تنگ شده، چه روزگاري بود به دور از دورويي و مکر و حيله...دلم تنگه براي اون خنده‌ها و گريه‌هاي واقعي ...براي اون نگاه‌هاي معصومانه...براي اون محبتهاي بي‌ريا و بي‌منظور. دلم لک زده براي يه گل کوچيک تو اون کوچه‌هاي تنگ... چه روزايي بود. تا بچه‌ بوديم مي‌گفتن اينکارو انجام نده هنوز بزرگ نشدي...حالا که بزرگ شديم ميگن ديگه بچه نيستي..، آقا من اگه نخوام بچگيمو فراموش کنم چه کسي رو بايد ببينم. خواستشون نامعقوله من نمي‌تونم کودک درونم رو زنده بگور کنم...اين کودکي باعث ميشه کمتر گناهاي آدم بزرگا رو تجربه کنم


چه دنيايي پاک‌تر از دنياي بچگي وجود داره؟ بي‌هيچ دلهره‌اي محبت مي‌کرديم و دوست مي‌داشتيم، اما الان... بنظر من تنها نقطه‌ي پاک هر آدمي تو زندگيش دوران شيرين کودکيه...


هنوز وقتش نرسيده اما نمي‌دونم چرا اينروزا ياد اون ماه ‌رمضانهايي افتادم که مامان لقمه‌ي نون تو کيفم ميذاشت به اميد اينکه من وسوسه بشم و روزمو بخورم اما عصر که مي‌اومدم خونه با يه خوشحالي و غرور خاصي لقمه رو ميدادم به مامانم بعد ميشستم سر سفره افطار... من اون کودکي رو ميخوام..چه خاطراتي همه دور هم جمع مي‌شديم ‌بازي مي‌کرديم و جيغ و داد....، هميشه جنگ بازي تبديل مي‌شد به يه دوره قهر با پسرخاله(بس که لوس بود) همش دوست داشت خودش اسلحه داشته باشه(ايييييييييييش). يادمه از دست من کاشي‌هاي تزئيني‌اي رو که داشت تو باغچه قايم کرده بود(خسيس) بعدها که بزرگتر شديم يه روز از تو باغچه پيداشون کرديم.


چند شب پيش هم تيله‌هاشو از تو کمدش درآورد، همه نشستيم تيله‌بازي کردن...چقدر خنديديم(خندهامون از جنس خنده‌هاي بچگي بود) بعدشم همگي رفتيم بالاترين نقطه‌ي پارک جنگلي تو زمين بازي، تاب بازي و سرسره...اوووووووووووووه. سوار تاب که بودم يادم اومد تو بچگي وقتي سوار تاب ميشدم همه‌ي تلاشم اين بود که بالا و بالاتر برم تا بتونم يه ستاره بچينم..




نه من نمي‌تونم اينارو بذارم تو زيرزمين زندگيم تا خاک بخورن... بعدم مثل بقيه هر ازگاهي بگم:"آخ من دلم برا بچگيم تنگه شده" من بزرگي رو در کنار اين چيزا دوست دارم و برام لذت بخشه...حالا هرکي هر چي دوست داره بگه...(طبق معمول کار خودمو انجام ميدم):دي


هيچي نگم بهتره!!!


بچه که بودم باور تو برام مشکل بود زياد به يادت نبودم فقط وقتايي که به همراه بقيه مي‌اومدم جمکران يادم مي‌افتاد که بهم گفتند يه آقايي هست که منو دوست داره و حواسش بهم هست... الان که بزرگ شدم حست مي‌کنم اما نمي‌دونم چرا دلم ميخواد مثل بچگيام باورت کنم... شايد براي اينکه تو بچگي همه باورم رو عاشقانه تقديم تو مي کردم و الان عاشقانه‌هايم رو با مصلحت انديشي به حضورت ميارم


آمين بلند:


ميخوام به اندازه همون بچگي پاک و بي‌ريا بشم.


پناه مي‌برم به آفريدگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)

+ شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک(شنبه 2 شهريور 1387 ساعت 4:44 عصر )

بسم رب المهدي


از فضاي آسمان بوي نرگس و ياس مي‌آيد، فرشتگان به تماشاي غنچه‌ي ياس مي‌آيند، مه‌رويان عالم همه به کناري، که عالميان را دلربا مي‌آيد.
اي دوست چند ساليست که بر سر دو راهي دل و عقل منتظرت نشسته‌ام، ديگر چشمانم حتي توان اشک ريختن هم ندارند، ميدانم که همين ديدگان پر از انتظاري که ترا ميخوانند خود مانع‌ ديدارند...اما چه کنم؟؟؟ من به کرم تو همچنان اميدوارم، مگر نه اينکه از مادر بر ما مهربان‌تري، آري من سر تا به پا در لجنزار معصيت فرو رفته‌ام ولي دستانم، دستان تو را طلب مي‌کند و صدايت مي‌زنم با تمام جفاها و نامرديهايم: أين بقية الله .
بسوز اي دل که فراق حاصل هوسهاي توست، عشق را کي تاب هجران بود ؟ تو او را مجبور به مدارا کردي...واي بر تو  دل که هر چه را داشتم به غارت بردي... بنگر، ديگر صداي زمزمه‌هاي ليلي به گوشم نمي‌رسد...ديگر حتي نسيم صبحگاهي هم مرا بيخيال شده... خودت تنهايي خواستي..چه شده که حالا از غم تنهايي نالاني... آنروز باراني را به خاطر داري که فرياد زدي ميخواهم تنها باشم، ميخواهم بي‌ليلي زنده باشم ... او هم حاجت روايت کرد... چه شده که هم‌اکنون با حال زار ليلي را ميخواني...به اين باور رسيدي که بي‌او زيستن هرگز... حالا مجازاتت کندن کوه انتظار است همچو فرهاد، تا به بالين ليلاي شيرين دست يابي.
خودموني بگم با تموم سياهي‌ها دلم برات تنگ شده...ميدونم دل من براي عشق تو کوچيکه اما ذره‌اي از محبتت منو بسه...همين قدر کافيه تا بيخيال دنيا بشم. درمان درد من که وصال نيست، وصال برا اونايي که مشتاق واقعي‌اند، من همون نيمه نگاه برام کافيه. به دستام نگاه نکن، بازم خاليه...خيلي سعي کردم يه چيزي برا تبريک بيارم اما هرچي نگاه کردم ديدم تو تموم دنيا تنها داراييم همين دل غافلمه..قبولش مي‌کني؟؟؟ ميدونم که در مرام شما دل‌شکستن نيست. پس سپردمش به خودت...


پ.ن.با تأخير بود مي‌دونم اما کسالت و نبودن نت و يکسري مسائل باعث شد که نتونم در روز ميلاد به روز بشم.
پ.ن.امسال تو مسجد دانشگاه تهران، حتي فکرشم برام غيرممکن بود. با حال روزي که دارم فکر نمي‌کردم بتونم شب بيدار بمونم چه برسه به روزه گرفتن...ممنون که توانشو بهم دادي. از اول ماه مناجات نخونده بودم درواقع دلم راضي نمي‌شد همين که مي‌رفتم سمت مفاتيح يه حسي مانع مي‌شد تا اينکه شب نيمه...فريادهايي که نمي‌دونم ازسر درد هجران بود يا از درد دنيا... هر کسي يه جور مستي مي‌کردخانمي که کنار من نشسته بود بيشتر دعا در سجده بود. چه راحت با او حرف مي‌زد در عوض من مات و مبهوت فقط  به دعا گوش مي‌کردم...يه لحظه حسوديم شد که چرا اون مي‌تونه راحت درد دل کنه اما من!! اواخر دعا بود که نفهميدم چي شد فقط وقتي به خودم اومدم ديدم در سجده‌ام... باورش برام سخت بود که من با اون خودموني شدم...
پ.ن.محدثه مدام به ماه نگاه مي‌کرد و مي‌گفت: چقدر ماه امشب قشنگه!! منم با سرم تأييد مي‌کردم...حق با اون بود ماه بعد از خسوف چقدر زيبا شده بود، کي ميشه که ماه شيعه هم از خسوف بيرون بياد؟
پ.ن.همين الان بهم خبر داد که براي سوم مهرماه اسمشون دراومد براي کربلا...خدايا کي نوبت من ميشه؟؟؟؟؟
پ.ن.قول داده بودم دختر خوبي باشم حرفي از مشهد نزنم، اما ديگه نمي‌تونم... نزديک سه ماهه که نرفتم..دلم براي پنجره فولاد و نماز صبح تو صحن انقلاب تنگ شده..ميشه صدام کني آقا...کلي حرف نگفته برات دارم....
هيچي نگم بهتره!!!


عزيزٌ عليِّ ان اَرَي الخلقَ وَ لا تُري وَ لا اَسمَعَ لَکَ حَسيسًا وَ لا نَجوي
آمين بلند:


حکومت او نوري بر دلهاي رنجيده‌ي ماست، ظهورش را برسان. الهي آمين.


پناه مي‌برم به آفريدگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)

+ نگين زمان(سه‏شنبه 22 مرداد 1387 ساعت 4:25 عصر )

بسم رب المهدي


نام عمليات:اردوي نگين زمان


رمز عمليات:هر که دارد هوس کوي آقا بسم‌الله


مکان عمليات: اردوگاه ياوران مهدي جنب مسجد جمکران


هدف عمليات: شناخت مهدويت و مهدويون


نکته:در مورد هرچي مختصر توضيح مي‌دهم


حاشيه‌هاي عمليات


*قرار به مشهد بود اما به خودم که اومدم ديدم تو ماشين نشستم و يه گنبد فيروزه‌اي افق نگاهم رو دزديده…


*رفتم داخل اردوگاه، آقا امسال با کلاس شده بودن، ثبت نام و هزينه و شماره تلفن……اوووووووووووووووه…


*مراسم افتتاحيه، اولين سوژه: قبل از ورود به سالن آمفي تئاتر يه کيفهايي دادن که...(بعد يه سالي چادر شسته بوديم) نميدونم چند سال تو انباري بودن اونم با برچسب نگين زماني که خودش يه داستانه…. به هر حال مراسم برگزار شد..در حد خوب بود


*دومين سوژه: کت و شلواراي آقايون کادر اجرايي بود(حلال کنيد تروخدا کلي غيبت کرديم) البته از دمپايي‌هاي طوسي رنگ هم در غيبتامون استفاده مفيد کرديم.


*سومين سوژه: بي‌سيم بود..آره بي‌سيم تعجب نداره...اينگار که گوشي L90 دستشون بود... از خودشون جدا نمي‌کردن که.


*نذاشتن يه خورده استراحت کنيم فوري هولمون دادن تو کلاس اما از آنجا که خدا با ما يار بود برق رفت...(کلاسها هم در کل عالي بود به جز يکي دو تا؟؟؟؟؟ اما از پارسال خيلي بهتر بود)


*چهارمين سوژه:دمشون گرم تغذيه بارونمون کردن...تا بچه‌ها ميخواستن بخوابن مي‌گفتن بفرماييد تغذيه(اونم از نوع تکراري... سانديس و تي‌تاپ و بغلشم يه موزيييييييييييي...)


*پنجمين سوژه نبود بدبختي بود:عجب غذايي، من به غذاي شرکتمون اميدوار شدم... فقط شب آخر که ماکاروني بود، شکممون از عزا در اومد..


*ششمين سوژه:بنده‌ي خدا آقاي احسانX !!! رَم ظرفيتشون خيلي بالاست(معلوم نيست چند گيگ ساپورت مي‌کنه) ولي در عوضش خوب از پس اين فرقه‌ي بهراميه و اصفهانيه براومد...


*هفتمين سوژه:ديگه آخر خنده اينکه، خود کادر اجرايي هم تو راهروها گم بشن.


*فکرشو کن يه نفر که از تريپه بچه‌هاي آلوده‌است(يعني من) با يه نفر که از تريپه بچه‌هاي استرليزه است(يعني اون) هم تختي بشيم...آخ کم مونده بود يه نيت قربت کنم و برم تو ديوار...اما با تمام اين اوصاف براش مي‌ميرم، کشته مرده‌ي اون مرامشم...فقط حرص منو با اين بي‌خبرياش در مياره.


*مجسم کن در اوج خستگي خوابيدي بعد يه نفر بهت زنگ ميزنه مي‌گه جوراب..داري؟؟؟ جاي من بودي چکار مي‌کردي؟؟ يا اون موقع‌اي که داري با هفتمين پادشاه حرف مي‌زني اس ام اس بزنن که پشه کش داري؟؟؟ (شيرين‌ترين خاطره‌ي اردو با تمام کلافه‌گياش)


*يه موضوع ديگه: وجود موش بود...الهيييييييييييييييييييي، اينقده بامزه بود.. بازيش گرفته بود از اين اتاق به اون اتاق مي‌پريد البته من تا صبح که ميخواستيم برگرديم لو ندادم که تو اتاقها موش بوده..(خودمونيم اگه مي‌فهميدن تا صبح نميذاشتن بخوابيم)


*نوبتي که باشه نوبت شبانه‌هاست...تا شب لحظه‌شماري مي‌کردم که شبانه به دستم برسه اما نميدونم چرا هميشه خواب مي‌موندم و صبح ميخوندمش(فکر کنم از شوق زياد بوده). روز دوم که نشريه آقايون چاپ شد(طبق معمول دعوا بين فرقه‌هاي جديد التأسيس) روز آخر هم نشريه خانما(اونم براي اينکه کم نيارن بدک نبود...)


اصل عمليات


موضوع اردو مهدويت بود...مبحثي که خيليا از جمله خودم فقط اداي فهميدنشو در مياريم اما در واقع هنوز همون نقطه‌ي سر خط باقي مونديم...همه‌ي کلاسها پربار بودن در واقع خواب بي‌خواب... هر چه بيشتر پيش مي‌رفتيم بيشتر از خودم بدم ميومد..خيلي سخته سه شبانه ‌روز کنار خانه دوست باشي و بعد به نامرديات اعتراف کني(تو اين سه روز ياد روزاي اعتکاف افتادم..بنظرم هيچ فرقي نداشت اون يه‌جورشه اينم يه جور ديگش)


کلاس آقاي صابونچي: که در مورد بازيهاي کامپيوتري بود بيشتر از هر چيز دقت رو بهم ياد داد، اينکه در اين عصر ديگه دشمن پشت خاک‌ريز روبروي مانيست که بتونيم شناساييش کنيم..دشمن در بين ماست (درست مثل زمان عمليات مرصاد)، اين بدان معناست که ما بچه‌ شيعه‌ها بايد اول از همه باهوش و زيرک باشيم تا بتونيم حملات آنها(دشمنان) (وهابيون، بهائيت، آمريکا و صهيونيسم که سمت سرلشگري دارد) خنثي و از همان شيوه بر عليه خودشان استفاده کنيم.انشاءالله


کلاس حاج آقا مخبر: بعد از صبحتهاي شيرين و دردآوري که کردن...همه‌ي حرف اين بود که آقاي ما، صاحب عصر امام زمان روحي فداه...عاشق بي‌معرفت و بي‌دانش نميخواد...ايشون فرمودن که عاشقي خوبه، دلنوشته خوبه اما بايد ديد که اينطور عاشقي چه سودي بر فرج آقا دارد..امام زمان(عج) عاشق با معرفت و شناخت کامل ميخواد...عاشقي که هدفمند باشه...حرفاي ايشان خيلي جاي تأمل داشت. انشاءالله که بتونيم همانطور که آقا ازمون انتظار دارند باشيم.


کلاس استاد محمدي در مورد عرفان و مدعيان دروغين: ايشان در ابتدا در اين باره صبحت کردن بعد يه سري فيلم نشان دادن...در طول نگاه کردن يا مي‌خنديديم يا تعجب مي‌کرديم يه وقتايي هم حالمان بهم ميخورد از اين همه حماقت و کم عقلي آدما...اما يه جايي رسيد که ديگه گريه‌ام گرفته بود..تو اين زمان، زماني که دم از عاشقي و مسلموني مي‌زنن يا بقول خودشون عصر تکنولوژي.. و اين اتفاقا!!! واقعا شرمساره. اونجا بود که فهميدم غيبت آقا از کج‌فهميا و غفلتهاي ماست... شايد اون آدمايي که ديديم يه زماني عاشق آقا بودن اما چرا به اينجا رسيدن..؟؟ واقعا چرا؟؟ چطور ميشه که يه آدم به نهايت پوچي مي‌رسه؟؟


اين کلاس درس هميشگي رو برام مرور کرد، شيطان هميشه در کمين است و منتظر فرصتي براي به زنجير کشيدن اعتقادات توست...


مراسم اختتاميه: به 10 نفر از عزيزان جوايزي اهدا شد...بعد از همون جوايز به همه دادن(ميخواستن کسي دلش نشکنه)


بعد رسيد به سخنراني حاج‌آقا سرلک..


هميشه از گوش کردن به صبحتهاي ايشان لذت مي‌برم...صحبتهاي ايشون رو نميتونم پياده کنم... اما همه‌ي حسم اين بود...براي رسيدن به معشوق بايد از مالکيت دل گذشت...


*نوبت رسيد به کليپ عکسهاي اردو....من نمي‌دونم اين عکاس‌باشي از کجا عکس منو گرفته بود اونم با همه‌ي مراقبتايي که کرده بودم....حيف که گوشي دوربين نداشت وگرنه محبت خيليا رو مي‌شد تلافي کرد... کلي خنده بود تا اينکه براي خداحافظي آهنگ سلام آخر خواجه‌اميري رو تو سالن پخش کردن..هميشه با شنيدنش موجي از غم رو دلم ميشينه..ضد حال بود.


*طبق رسم هميشگي بستن چمدان...شبهاي عاشقانه چه زود سحر مي‌شوند...نيومده بايد بند و بساطمون رو جمع مي‌کرديم...واقعا چرا منو اينجا خواند، من که دلتنگه صحن انقلاب و پنجره فولاد بودم...چي شد که دعوتنامه عوض شد؟؟؟ اين معشوقيست که هميشه عاشقان خود را غافلگير مي‌کند ...(غافلگيري از اين نوع آي مزه داره)


*حال کردي چقدر مختصر بود


*از تمام مسئولين پارسي بلاگي و غير بلاگي تشکر مي‌کنم، از بچه‌هاي کادر اجرايي (خانمها و آقايون) هم تشکر مي‌کنم. تحمل ما سخت بود...خسته نباشيد.


هيچي نگم بهتره!!!


چاکرتم


مخلصم


اگه بي‌ريا و بي‌دروغشو دوست داري


پس کمکم کن که صاف بشم مثل چشمان آسمان، همانند شبنم‌ گلبرگهاي نيلوفر...


آمين بلند:


بروبچ عاشق غلفت‌زده‌ي اين زمان رو ببخش و به راه رسيدن نزديک.آمين


 


پناه مي‏برم به آفريدگار فلق




» م
»» ردپا( نظر)

+ اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک(سه‏شنبه 15 مرداد 1387 ساعت 5:0 عصر )

بنام او که نزديک‌ترين به من است 



گلريزان عرش و ملائک سرمست از لبخند آن سه نور و جام دلها در ميخانه‌ي عشق لبريز از مِي انتظار او


رجب رفت و شعبان و اعياد شعبانيه رسيد، اعياد شعبانيه بر همگان مبارک


بچه‌ شيعه‌ها عزم و جزم کنيد بايستي حرمها رو چراغاني کنيم....



عجب بارگاه زيبا و با صفايي ما که نديده عاشق شديم، انشاءالله يه روز مي‌بينيم.


طبق قانون ادب آقام اباالفضل(ع)، از گنبد اول شروع مي‌کنيم..قربونش برم اينگار ادب در ولادتش هم حکم مي‌کرده


حواستو جمع کن کم نذاري...
گلباران تموم شد... کي ميگه بهشت تو عرشه..اگه اينجوريه پس زمين کربلا عرش خداست


حالا پاشيد بريم، يه جا ديگه مونده...اما.......................
اينجا که حرم نداره؟ ريسه‌ها رو کجا ببنديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



کو ايوون طلاش، من که نمي‌بينم تو مي‌بيني؟ کدوم گنبد رو گل ‌باران کنيم؟؟ اينجا که همش خاک و خاکه....


صبر کن، حالا فهميدم، اينجا همون جايي که بايد صبر کنيم تا آقا خودشون بياند و گنبد بسازند...گنبدي مثل گنبد طلاي مشهد الرضا...انشاءالله به همين زوديا.
اما ميشه يه کاري کرد.
*با يه صلوات بر محمد(ص) و آل محمد (ص) مزار غريبش را گلباران کنيم.



روزي مهدي(عج) خواهد آمد...و بهشتي ديگر در اين مکان بنا مي‌کند، صداي رخش ظهور مي‌آيد گمان مي‌برم آن روز نزديک است. انشاءالله


در سجده‌هايت چه رازي بود...در صحيفه دعاهايت چه عشقي بود...که خيال دلم را به پابوس شهيد کربلايت مي‌برد.
*التماس دعا دارم شديد، در اين ماه پرفضليت منو يادتون نره.


 هيچي نگم بهتره:


السَلامُ عَليک يا اباعبدالله(ع)


السَلامُ عَليک يا اباالفضل العباس(ع)


السَلامُ عَليک يا علي بن الحسين(ع)


خدا منتي بر سرم نهاد و عشق تو را هديه‌ي دلم کرد و آرزوي ديدارت را روياي هر شبم و ذکر نامت را آرامش وجودم....همه‌ي لذت زنده بودنم در انتظار ديدن تو خلاصه مي‌شود...


الهي آمين:


وقتي فکر مي‌کنم مي‌بينم هيچ کاري براي شما نکردم که عيدي بخوام فقط ....


اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و شيعة و المستشهدين بين يديه.الهي آمين.


خدايا ذره‌اي از حياء آقام اباالفضل(ع) را به ما ارزاني ده. الهي آمين.


اللهم ارزقني شهادت في سبيلک. الهي آمين.



پناه مي‌برم به آفرديگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)

+ چه غريب افتاده‏اي ناجي...(دوشنبه 24 تير 1387 ساعت 6:42 عصر )

بسم رب المهدي


گفتن از مهدويت بنويسم اما چيزي جزء غربت به ذهنم خطور نکرد... کلمه‌اي که قلمم در برابرش ناتوان است...در کنار اين غربت ياد شب بوهاي ديوار ترک خورده و نَمور تنهايي و عطر نرگس‌هاي شبانه افتادم...، ياد آنهايي که لبريز از شوق ديدار بودند و رفتند... ياد لالايي مادران داغ‌ديده... ياد گلهاي باغچه‌اي که در آغاز بهار، به رنگ خزان شدند... ياد صحرايي که معني گل را نمي‌دانست اما پر از شقايق و لاله گشت... ياد تنها شطي که طعم عطش را چشيد.. ياد زمزمه‌هاي وصال پشت تپه‌هاي خاکي... ياد يادواره‌هاي راهيان نور... ياد خلوتهاي بي‌کسيِ خودم... ياد فريادرسي‌هايت در اوج نااميدي... ياد لحظه‌هاي در آغوش بودنت... ياد روزهاي که بي‌تو گذشت و حسرتي که بر دل نشست.
ياد تو، يادتو، ياد تو که تنها اميد گمگشته‌ي مدينه‌اي، تويي که افق نگاهها بسويت است و ياد مني که به حکم انتظار تو منتظر خوانده شده‌ام.. و چقدر سخت است که مهدويت را شنيده‌ايم و نمي‌شناسيمش...و سخت‌تر از آن، غربتيست که ارمغان ما نقاشان گناه بر لوح سرنوشت توست.
وقتي موضوع مهدويت را مطرح مي‌کنيم نگاه همه  پيچيده و تخصصي مي شود، ولي از نظر من مهدويت در اين سه جمله‌ است:
اشهد ان لااله الالله                 


اشهد ان محمد رسول الله


اشهد ان علي ولي‌ الله


ساده گفتم چون ساده عاشقت شدم
*او تنها آخريني ا‌ست که آغاز بسته به اوست
*چقدر شرم‌آور است که تو را فقط از روي امضايي که بر صفحه‌ي دلتنگيهايم زده‌اي مي‌شناسم.
*و تو اي آخرين منجي عالميان که براي روحهاي غبار گرفته و قلبهاي زنگارگرفته ما چون دم مسيحايي ، بيا و روشن کن به خورشيد رخت آسمان تيره و تاريک چشمانمان را و گلدان ستاره‌ها را با آمدنت به طاقچه‌ي نگاهمان باز گردان.


هيچي نگم بهتره!!!


 روزي تو خواهي آمد...


آمين بلند:
خدايا ما را در برپايي ظهور موثر قرار بده. «الهي آمين»
اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر «الهي آمين»


پناه مي‌برم به آفريدگار فلق




» م
»» ردپا( نظر)

+ به همين راحتي...(چهارشنبه 19 تير 1387 ساعت 4:24 عصر )

«بنام صاحب رجبيون»


دَم: خدايا بازدَم: شکر


دَم: خدايا بازدَم: شکر


دَم: خدايا بازدَم:-----
به همين راحتي نفس بالا نمياد...به همين راحتي، با اين اوصاف چرا منو نگاه مي‌کني پاشو ديگه مگه نمي‌بيني رجب اومده، دير بجنبي از قافله عقب مي‌موني اونوقت دست از پا درازتر وارد شعبان ميشي، دلتو به شعبانم خوش نکن من که مي‌گم کسي که تو رجب خودشو نشون نده و نتونه پيدا کنه شعبانم هيچ شِکَري نمي‌تونه بخوره هرچند تا اون بالا بالايي چي بخواد...پاشو ديگه..، چيکار کني؟؟؟ بابا پاشو آماده شو بايد بريم سفر همين الانشم دير شده، کلي عقب هستيم. اوووووووووووووووه مگه ميخواي بري کنار دريا، اين چه کوله‌پشتيه!! ببين دوست من کافيه از ته دلت يه نيت کني بعد يه يا علي بگي و راه بيفتي، همين. نه بابا نياز به شتر و قاطر و ماشين و قطارو...اين چيزا نيست مثل اينکه هنوز برات نيفتاده، آي کيو ميخواي به درون خودت سفر کني... حالا گرفتيييييييييييييي. الحمدالله که بالاخره دورياليت افتاد وگرنه فاتحه...... بهت قول ميدم شيرين‌ترين سفر زندگيت باشه آخه رئيس کاروان خودِ ميزبانه.... مگه نشنيدي که رسول‌الله (ص) فرمودند: که ماه رجب ماه خداست.... يعني بدونه واسطه رودرو از خودش نشونه مي‌گيري...مني که مي‌بيني دارم اينارو ميگم خودم يه جاموندم هنوز نتونستم....انشاءالله که امسال بتونم صداشو بشنوم.. آماده شدي؟؟؟ بريم؟؟؟ پس يا علي
*خيليا شب ساعتشونو کوک کردن براي نماز صبح اما....هرگز صداي ساعت رو نشنيدن، پس حواسم باشه، حواسمون باشه..فرصت پرواز از اين ماه آغاز ميشه...و اوج اون در رمضان است و پايان قصه در آغوش معشوق...
*فرداشب شب آروزها، شب عشق بازي معشوق، شب ليلة الرغائب، انشاءالله اگه قسمت بشه با برو بچ ميريم قم و جمکران.... تو اين شب اصلا نيازي نيست دق الباب کني، در ميخونه چارطاق بازه...ما رو يادتون نره نيازمند دعاييم شديد.
*هنوز تو فکر همايش بوي سيبم، چه جوي بود...دوباره نشونم داد تا اون نخواد....
*نميدونم چي شده از اول هفته گوشيش خاموشه...دلم نگرانه...امان از آدماي بيخيال..
هيچي نگم بهتره!!!


تو منو ميشناسي، منم تو رو ميشناسم...اما تو بيشتر ميشناسي، من فقط تا اسم خيابون خيمتو مي‌دونم خ.انتظار ...اما تو کامل آدرس منو داري، چهار راه دنيا، م. وسوسه خ.معصيت کوچه.غفلت پ110 خوش اومدي بفرما...


ربط و بي‌ربط


کار اين دنيا همه ما و مني است


عاقبت اين نردبان بشکستني‌ است


ابله است آن کس که بالاتر نشست


استخوانش سخت‌تر خواهد شکست


آمين بلند:


قسم به شبهاي پر از نور عارفان، قسم به روزهاي پر از ظلمت غافلان مرا در اين ماه درياب و مالامال از نور رحمت کن. الهي آمين.


پناه مي‌برم به آفريدگار فلق


» م
»» ردپا( نظر)

   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[7/6/1387- 12:45 ع] نمي‏توانم کودکي‏ام را زنده بگور کنم
[2/6/1387- 4:44 ع] شکوفايي گل نرگس بر همگان مبارک
[22/5/1387- 4:25 ع] نگين زمان
[15/5/1387- 5:0 ع] اعياد شعبانيه بر همگان ميمون و مبارک
[24/4/1387- 6:42 ع] چه غريب افتاده‏اي ناجي...
[19/4/1387- 4:24 ع] به همين راحتي...
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 23  بازديد
بازديدهاي ديروز: 29  بازديد
مجموع بازديدها: 13188  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

م - بيابان گرد
م[68]
مسافري خسته از راه با کوله‏باري پر از نااميدي و اميد، زياد سعي نکن که بفهمي چي مي‏گم چون به هيجا نمي‏رسي..خلاصه مستقيم مي‏رم شايد به جايي برسم..اگه دوست داري همسفر شو..ياعلي
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موسيقي وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: