سلام،اون بنده خداكه يه نقل و قول ازش نوشتي رو فكر كنم ميدونم كيه و اون دائره المعارف هم كه ميدوني ديگه خيلي با ارزشه بايد ازخدا بخواي كه برات بازش كنه . ببين يه چيز بهت ميگم،همه اين چيزا رو كه نوشتي رو قبول داري؟؟ چطور ميتوني حتي تصور كني كه آقا به حرفت گوش نميده؟ يا چطور ميتوني تصور كني كه آقا درد دلت رو نميدونه يا نمي بينه؟خواهر من،مگه خدا تو قران نگفته با ارامي مرا ياد كنيد؟ يعني چي؟ يعني يه گوشه بشيني و يواش يواش دردت رو بهش بگي ؟گوشه ي خلوت نداري؟ همين جور كه راه ميري بگو در حال كار كردن بگو اصلا عوض اينكه بعد نمازت،دعايي رو به اسم نافله بخوني ،درد دلت رو بگو،چي فكر كردي؟ فكر كردي خدا فقط دعا رو گوش ميده؟ نه!!تا تو گرفتار ايني كه جاي خلوت ندارم ،ميخوام داد بزنم،دلم گرفته و خلاصه حرفهايي كه راه ذهنت رو ميبنده راه به هيجا نمي بري.اما در عوض اگه همه ي هم و غمت اين باشه كه مشكلت رو رفع كني،خدا راههايي بهت نشون ميده كه فكرش روهم نمي كردي.خواهر من از خدا بخواه كه كمكت كنه. تا ازش نخواي اون دائره المعارف در حالي كه تو دستاته همچنان بسته ميمونه دوستها همه ماموريني از طرف خدا هستند. فكر كردي من با توالكي و بدون هدف آشنا شدم .نه! بدون اينكه ما بخوايم با هم آشنا ميشيم.!چطور؟ ما كه حضرت موسي نيستيم كه بدون واسطه صداي خدا رو بشنويم.اما ما هم بنده ي اوييم،و هدايت ما به دست اوست. خواهرعزيزم، خدا برامون كمك ميفرسته،اگه ازش بخوايم،اما كمي طول ميكشه ،شايد يك ماه ،يك سال،ده سال!!
پله پله ،مرحله به مرحله، هرچه تشنگيت بيشتر باشه از آب دورترت ميكنه! چون همين جا يهوميخواد امتحانت هم بكنه.نمي دونم ديگه چي برات بگم كمي دستم بسته است .خيلي چيزا هست كه شايد معني شون رو خودم هم نمي فهمم.اما با تمام وجود حسشون كردم! گاهي يه مادر بچه اش رو از دست ميده همون لحظه گريه اش نمي گيره،طوري كه اصلا احساس نميكنه بچه اش مرده، سنگ قبر بچه اش رو اصلا قبول نداره چون بچه اش رو مرده نميدونه كه براش سنگ قبري قائل بشه،همه ميان رو سنگ قبر بچه اش گريه ميكنن و ميرن اما اون مادرتو دلش به اونا ميخنده در حالي كه ظاهري گريان داره اونقدر داغ سنگينه كه اصلا نمي دونه بايد چيكار كنه اينجاگريه و خنده ديگه جايگاه خودشون رو از دست ميدن،برا اين مادرگريه ميشه ريا،خنده ميشه سِّرِ درون،.اين ميشه كه ديگه اون مادر برا بچه اش گريه نمي كنه عجيبه نه؟ اين اصل زندگيه ،وقتي كه چيزا جاي خودشون رو با هم عوض كنن يه تحول عظيم تو ادم بوجود ميارن،به اين ميگن يقين! يه چيزي روكه با درد بهش برسي.بعضي ها شادي براشون رفتن به عروسيه ،بعضي هاهم گوش دادن مداحي و گريه كردن برا ائمه!مورد اول به ظاهر شاديه،اما به بعضيا چطور ميتوني حالي كني كه گريه بر ائمه سروري به دل مياره كه با هيچ شادي قابل قياس نيست؟ درسته با درد با رنج با شنيدن تمسخروصبر كردن و خود رو به تغافل زدن،به اينم ميگن يقين!بعضي ها تفريح رو تو پارك و سينما و بازار و خريد ميبينن بعضي ها هم تفريحشون نماز و دعا و حرف زدن با خداست.مورد اول به ظاهرتفريح كرده اما به بعضيا چطور ميشه حالي كرد كه همه گوشه نشستنا دل مرده گي نيست؟؟و همه كسايي كه ميگردن شاد نيستن؟؟ اينم ميگن يقينحالا تو جزء كدوم دسته اي؟ دسته هاي دوم به يقين ميرسن كه اينجوري ميشن، يه تابلوهاي احتياط هميشه جلو راهشون زدن نگاه ميكنن مردم چيكار ميكنن اونا عكسش رو انجام ميدن.تا وقتي كه موافق عامه ي مردم در حركتي هميني كه الاني،اما هر وقت جرات پيدا كردي كه همه حرفها و كنايه ها و سرسنگينيها رو تحمل كني و خلاف حركت اونا حركت كني، ميشي همون كسي كه الان حسرت جايگاهش رو ميخوري.خواهر عزيزم چشمهات ياورعزيزي هستن كه خدا بهت داده اگه ميخواي در حقشون امانتداري كني هر وقت كه احساس كردي حالت گريه دارن بزار ببارن،اگه درگير زمان و مكان بشي اون حالت رو از دست ميدي چه بسا همون يك قطره اشك درهايي رو برات باز كنه كه هرگز هيچ اشك ديگري ولو اينكه زياد هم باشه باز نكنه.اعضا بدن ادم به ادم دروغ نميگن، چشم هم ماموري از جانب خداست! به اينم ميگن يقين